تبليغاتX
به یاد بابا
یک شاخه گل شقایق برای بابا

فصل زمستون

هوا چه سرده 

رسیده از راه

فصل ِزمستون

 دارم می لرزم

مثل گیاه ِ 

خشک ِ بیابون 

باید بپوشم

کلاه و پالتو 

توی خیابون 

از آسمونِ 

ابری می باره 

برف ِ فراوون

مامان برای ِ

کلاغ و گنجشک 

ریخته رو برفا

خرده های نون

دی ماه و بهمن

با ماهِ اسفند

سه ماهِ سردِ 

فصل ِ زمستون 

تو فصل ِ سرما

باشید همیشه 

خوشحال و خندون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 19:18  توسط یک شاخه گل شقایق  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 19:3  توسط یک شاخه گل شقایق 

عکس در اینجا بود

بابام این گل رو خیلی دوست داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 18:59  توسط یک شاخه گل شقایق  | 

مثل یک درخت

ای حسین

مثل یک درخت

در کویر ظهر کربلا

ایستاده ای

سبز مانده ای

شکوفه داده ای

*

ای حسین

رودخانه ها به خاطرت شهید می شوند

کربلائیان

با تو روسپید می شوند

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 18:55  توسط یک شاخه گل شقایق  | 

اتل متل

اتل متل توپ

توپ خورد به شیشه

این توپ بی عقل

آدم نمیشه

*

اتل متل سوت

جیغ بلندگو

پنجره می گه

شیشه من کو؟

*

اتل متل آخ

کی خورد زمین باز

صدای گریه ست

یا قاز قاز غاز؟

*

آقا اجازه

تقصیر ما بود

این توپ کم باد

سر به هوا بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 20:43  توسط یک شاخه گل شقایق  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 20:38  توسط یک شاخه گل شقایق 

شب یلدا

به نام خدا

سی ام آذره و یک  شب زیبا

یه  شب بلند به اسم شب یلدا

شب شب نشینی و شادی و خنده

شبی که واسه ی همه خیلی بلنده

همه ی اهل خونه خوشحال و خندون

آجیل و شیرینی و میوه  فراوون 

شب قصه گفتن و یاد قدیما

قصه ی لحاف کهنه ی ننه سرما 

شب یلدا که سحر شد،فصل پاییز میره

جای پاییز رو زمستون می گیره

ننه سرما باز دوباره برمی گرده

کوله بارش رو پر از سوغاتی کرده

سوغاتیهای قشنگ ننه سرما

بارون و برف و تگرگ و یخ و سرِما

 

عکس و شعر از : مهری طهماسبی دهکردی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 18:26  توسط یک شاخه گل شقایق  | 

نخودی و عنکبوت

نخودی در آشپزخانه یک کاخ قدیمی شاگرد آشپز شده بود. سر آشپز نخودی را خیلی دوست داشت. چون هر کاری به او می گفت ، تندی انجام می داد. نخودی خیلی کار می کرد. او از کار زیاد خسته نمی شد. این کاخ قدیمی یک سرداب تاریک داشت. آشپز روزی صد بار به نخودی می گفت : نخودی جانبرو سرداب سرکه بیاور ... آبلیمو بیاور.

نخودی می گفت : چشم اوستا آشپز.

و زود به سرداب می رفت. سرداب زیرزمین تاریک و سرد بود. سقف و دیوارهایش پر از تار عنکبوت بود. نخودی هر جای آن را نگاه می کرد ، عنکبوت می دید. میان آن همه عنکبوت یک بابا عنکبوت پیر و مهربان بود. هر وقت بابا عنکبوت نخودی را می دید ، می گفت : نخودی جان بیا دوست بابا عنکبوت شو.

نخودی که از عنکبوت با آن هشت پای دراز می ترسید می گفت : نه ، نه ، دوستی با تو برای من چه فایده دارد ؟ من از تو می ترسم.

بابا عنکبوت که عمری از او گذشته و ریشهایش سفید شده و دنیا دیده بود می گفت: نخودی جان دنیا را چه دیدی هر دوستی روزی به کار می آید.

از بابا عنکبوت اصرار و از نخودی انکار.نخودی نمی پذیرفت که دوست بابا عنکبوت شود. تا اینکه روزی نخودی به سرداب رفت تا از خمره پیاله ای سرکه بردارد. دست بر قضا پایش لیز خورد و با سر توی خمره افتاد. نخودی که سرکه توی چشم و گلویش می رفت بنای داد و فریاد گذاشت : که آهای کمک کمک غرق شدم غرق شدم.

ولی صدای نخودی از سقف سرداب بیرون نمی رفت . فقط بابا عنکبوت که به سقف چسبیده بود صدای او را شنید. بابا عنکبوت از همان بالا تاری بافت تا به درون خمره رسید. بعد به نخودی گفت : دوست عزیز از تار من بگیر و از خمره بیرون بیا.

نخودی که قلپ قلپ سرکه می خورد. تار عنکبوت را گرفت و از خمره بیرون آمد. او که از مرگ نجات پیدا کرده بود ، از باباعنکبوت سپاسگزاری کرد و گفت : کاش زودتر با تو دوست می شدم.

بابا عنکبوت گفت: عیبی ندارد از حالا دوست همدیگر هستیم.

از آن روز به بعد نخودی و باباعنکبوت دوستان یکدل و یکرنگ هم شدند. آنها حتی به پارک رفتند و یک عکس یادگاری گرفتند.نخودی آن عکس را بالای تختش زد و هر وقت نگاهش می کرد می گفت : بابا عنکبوت از تو سپاسگزارم که به من یاد دادی دوستی به زیبائی و زشتی نیست. بلکه به دل پاک است.

داستانکهای نخودی

نوشته : محمد محمدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 20:8  توسط یک شاخه گل شقایق  | 

 

امروز تولد منه

جشن تولد منه

لبت شاد و دلت خوش

چو گل خوش خنده باشی

بیا شمعا رو فوت کن

که صد سال زنده باشی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:9  توسط یک شاخه گل شقایق  | 

نانوا

شاطر چطوری؟

قربانت آقا

خسته نباشی

ممنون بفرما

حالت چطور است

الحمدولله

کارت چطور است؟

دلخواه دلخواه

یک سنگک داغ

قربان دستت

باشد سر چشم

اما به نوبت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 19:43  توسط یک شاخه گل شقایق  | 

 
ليست وبلاگهای به روز شده